X
تبلیغات
رایتل

آرامش

دوشنبه 21 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 12:03

...  

هر جای قصه که هستی خاطره هاتو نگه دار ...

نظرات (3)
سه‌شنبه 26 آبان‌ماه سال 1394 ساعت 22:53
[ web | href=mailto:>email ] محسن

پس ما کامنتمون چه جوری بفرستیم تو ...

فکر کردم از آپت خیلی انرژی منفی گرفتم
ولی یهو تصمیم گرفتم کلی انرژی مثبت بگیریم و یه سکانس از فیلم نامه نانوشته و فیلم ساخته نشده رو همین الان به قلم در آرم

سروش که ده دوازده سال بیشتر نداشت به همراه چند تا دیگه از بچه یتیما که از خودش کوچکتر بودن داشتن می رفتن.
یه دفعه وحید رو که به خاطر احساس نزدیکی ای که همه بچه ها باهاش داشتن بهش می گفتن عمو وحید دیدند که سر به زیر انداخته و کنار پیاده رو جلوی مغازه عکاسی نشسته و داره سیگار می کشه و متوجه بچه ها نشده، بچه ها رفتن پیشش


س:سلام عمو
و:[بدون اینکه سرشو بلند کنه به نشونه جواب سرشو تکون داد]
س:هی عمو وحید با تو ایما، سلام عرض شد
و:[در حالی که سیگارشو هل هلی خاموش می کرد] اِ اِ... بچه ها شمایید، سلام... اینجا چی کار می کنید، مگه مدرسه ندارید
یکی از بچه ها:اومدیم گل بچینیم‌‌[بچه ها زدند زیر خنده‌‌]
س:قرار بود ببرنمون موزه، ماشین نیومد ما رو ول کردن بریم
و:عیب نداره من بجاش می برمتون فضا‌[بچه ها که دیگه دور وحید رو زمین حلقه زده بودند ترکیدند]
و:بچه ها حالشو دارید یه قصه براتون بگم
س:[در حالی که بچه ها موافق بودند] قصه ی چیه؟
و:قصه ی همین جایی که الان روش وایسادیم

----اینجاش فلاش بکه و از حوصله کامنت خارجه----
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 26 آبان‌ماه سال 1394 ساعت 22:55
[ web | href=mailto:>email ] محسن

پس ما کامنتمون چه جوری بفرستیم تو ...

فکر کردم از آپت خیلی انرژی منفی گرفتم
ولی یهو تصمیم گرفتم کلی انرژی مثبت بگیریم و یه سکانس از فیلم نامه نانوشته و فیلم ساخته نشده رو همین الان به قلم در آرم

سروش که ده دوازده سال بیشتر نداشت به همراه چند تا دیگه از بچه یتیما که از خودش کوچکتر بودن داشتن می رفتن.
یه دفعه وحید رو که به خاطر احساس نزدیکی ای که همه بچه ها باهاش داشتن بهش می گفتن عمو وحید دیدند که سر به زیر انداخته و کنار پیاده رو جلوی مغازه عکاسی نشسته و داره سیگار می کشه و متوجه بچه ها نشده، بچه ها رفتن پیشش


س:سلام عمو
و:[بدون اینکه سرشو بلند کنه به نشونه جواب سرشو تکون داد]
س:هی عمو وحید با تو ایما، سلام عرض شد
و:[در حالی که سیگارشو هل هلی خاموش می کرد] اِ اِ... بچه ها شمایید، سلام... اینجا چی کار می کنید، مگه مدرسه ندارید
یکی از بچه ها:اومدیم گل بچینیم‌‌[بچه ها زدند زیر خنده‌‌]
س:قرار بود ببرنمون موزه، ماشین نیومد ما رو ول کردن بریم
و:عیب نداره من بجاش می برمتون فضا‌[بچه ها که دیگه دور وحید رو زمین حلقه زده بودند ترکیدند]
و:بچه ها حالشو دارید یه قصه براتون بگم
س:[در حالی که بچه ها موافق بودند] قصه ی چیه؟
و:قصه ی همین جایی که الان روش وایسادیم

----اینجاش فلاش بکه و از حوصله کامنت خارجه----

و:[با سرفه های شدید و خوشحالی درونی]این قصه رو برای بعضی ها تعریف کردم ولی هیشکی تا حالا عینه شما بهش گوش نکرده بود
س:[لیوان آبیو که از یکی از مغازه ها گرفته بود داد به وحید] عمو شما هم عاشقیدا (شبیه فیلمه سلطان)
و:[بدون توجه به حرف سروش]آی زندگی زندگی زندگییییی
س:کودوم زندگی عمو،زندگی ای که شومای قهرمون جهانو ، پهلوونه ایرونو اینجوری زده زمین...یا اون زندگی ای که اسمه منو که مثله اسمال آقا حرف می زنم گذاشته سروش یا اونی که اصغرو با اینکه هنوز ده سالش تموم نشده می فرستش کارواش کار کنه..[با رگ گردن ورم کرده] نکنه همون زندگی ای رو میگی که مو قعی که با بچه ها داریم از محوطه بازی تو پارک رد می شیم و بقیه رو با ننشون می بینیم میاد این بیخه گلومونو میگره و ول نمی کنه
و:[با جا دادن سروش کنار خودش و سعی در آروم کردنش و نگاهی خیره به آخرین قطرات آب تو لیوان]آه ... می دونم خیلی سخته و بعضی موقع ها اصلا دیگه نمیشه و چیزی نمونده که بشه...ولی باید سعی کرد نیمه پر لیوانو دید
س:عمو می دونید....؟شما تنها نیمه پر لیوان مایید
و:[در حالی که همه بچه ها رو تو آغوشش جا می داد ] سروش جان من کوچیکه شمام می دونی بعضی موقع ها بهت حسودیم میشه که چطوری اینقد می فهمی[با خنده و لحن برانگیزنده] حالا بریم یه چیزایی بزنیم به بدنو حسابی لیوانه همدیگرو پر کنیم

یه چند تا دیگه از این آپا کنی یه فیلم از توش در میاد

نمیدونم به کی قول داده بودم که دیگه کامنت بلند ندم، ولی از همین الان قول می دم تا آخر امسال خودمو کنترل کنم و کامنت بلند ندم
سری بعدم اگه زیاده گویی کردم یادت باشه به تو قول داده بودم

خوش باشی.
پاسخ :
به خدا تو حیفی! داری از دست میری ... یه وبلاگ بزن!

جمعه 3 آذر‌ماه سال 1385 ساعت 08:52 ب.ظ
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 27 آبان‌ماه سال 1394 ساعت 00:22
مــــادر ...

[ web | href=mailto:>email ] محسن

سلام
داشتم نا امید می شدم که آپ کنی:) greeting mode

ببین فقط دارم می نویسم همین، جدی نگیر! warning mode

تو بازی های عشقی، برای ما آدمای معمولی
همه برگها ممکنه یه روزی رنگ ببازن یا اینکه پررنگ تر بشن، غیر از یکی
برگی که از اول بوده و کاری با تحلیل های من و تو نداره
مادر، بی بی دله unique mode

شاید بپرسی برای ما که سربازیم، تکلیف زن و معشوقه و ... چیه، نگران نباش سه تا بی بی دیگه هم هست :ـ، تازه الان می تونی رو چند دست ورق حساب کنیD~; فکر کنم این مود بزنه بالا sense of humor mode

چند وقت پیش یاد یکی از بچه ها افتادم، که سر کلاس بیگلری، من و تو باهاش همکلاس بودیم، راهنمایی هم اینکه قدش از من و تو بلندتر بود(تو پرانتز بگم که کلاس بیگلری برای من یه چیزه دیگه بود)
با خودم فکر کردم من و اون چقدر می تونستیم دوستای بهتری برای هم باشیم، ولی خیلی ساده از کنار هم رد شدیم، هنوز هم با هم درتماسیم ولی رابطمون هیچوقت عمیق نشد، شاید واقعا نباید بیش از این می شد، شاید اینقدر خیلیه و کافیه، شاید وقتی دیگر بشه! nostalgia mode

همین الان به واژه جدیدی رسیدم،‌ "کیفیت رابطه"
واقعا بعضی از ما تو عمق رابطمون با هم غرق می شیم و گم می شیم
کیفیت بهتره، البته الان و امشب، ممکنه فردا بگم عمق بهتره madness mode

نقشی بر آب می زنم از گریه حالیا----- تا کی شود قرین حقیقت مجاز من hafez mode یا همون مود خداحافظی

پاسخ :
سلام ...

خدایی بی تعارف می گم با نظرات خیلی حال می کنم ... یه جورایی به دلم میشینه هرچند که بعضی وقتها حرفات از دایره معلومات من خیلی بالاتره! می دونم این یه عیبه واسه یه وبلاگ نویس ... ولی خب فرصت افزایش معلومات ندارم!!!

مودهای جالبی بود ... دستت درست ...

دلت شاد ...

شنبه 16 تیر‌ماه سال 1386 ساعت 01:20 ق.ظ
امتیاز: 0 0

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد